خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آتش امید
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸۸
آبان ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
لینک دوستان
امير
ری را
هيوپاين
malchik
يک دانشجو
فراق
دست نوشته ها
انتظار
آقا تقی
زوربا
ابومجد
سی زيف
endless horizons
كاخ تنهايي
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
به نام خداوند بخشنده ی مهربانی
ساده ی ساده ، بی ریا و بی غرض
چشمهایم دوخته برردِ پای یک قلم ، جای پایش بر دلم ، نم نم عطر نگاهش بر تنم ...
جای پایش قرمز است ، رنگ خون این دل است
کاغذم سر تا به پا خط خطی ...
ای قلم !! پا به پای این دلم ، ناله بر سر می دهی ؟! این دلم ، شب تا سحر در پی روز آمدست ...
این دلم رنگش سیاهی می زند ، اشکهایم بوی نای ماندنی می دهد
ای قلم! لحظه ای صبر کن ... آهسته رو ، تا سحرگاه نگاهش وقت هست
دل من امشبی خواب ندارد بر چشم ، چَشم من اشک ببارد امشب ...
دل من ...
کاغذم ! گوش به نجوایم دهی ؟! این قلم امشب ندارد لحظه ای آرام خواب
می زند رد سیاهی بر سفیدی ، این قلم ... می زند نقش دلم بر دامنت
قطره قطره می نویسد بر وجودت ، کاغذم !
امشبی باران ببارد تا سحر ؟! ... گوش کن !! کاغذم شور باران در سر است
تابِ تاب برداشتن داردش ...
همچو گل در بوسه هایش مستِ مست ، این چنین است کاغذم امشب ، مستِ مست ...
می نویسم با سیاهی بر سفیدی ، از ته چاه ضلالت می نویسم نامه ای ، تا رسد بر دست تو در آسمانِ رحمتت ...
می نویسم تا ببخشی بنده ات ، آب لطف خود تا تو ریزی بر سرم ...
ای خدا !! ای خدایا ، ای خدایا بنده ام ، در بندِ عطرِ یاسِ تو من مانده ام
ای خدایا من کی ام ؟!
من ِ من ، بی من ِ تو در پی چیست ؟! شاخه شاخه پی چیست ؟!
آمده ام بهر نگاهت ، در پی عطر نگاهت ،
گوشه ی چشمی به این دل راه ده ، از میان خارهایم نور خود بر این وجودم تاب ده ...
من چگونه با سیاهی های خود با تو نجوا سر دهم ؟ با چه رویی بر دَرَت ، بر دَر زنم ؟
خود گفته ای این بارها ، تو خریدار منی ، من کیم که نفروشم این دلم ...
خود گفته ای این بارها ، که بخوانم من تو را ، تو بازگیری این مرا ...
آری امشب من به دستانِ تو دارم چَشم ، می نویسم با سیاهی بر سفیدی ...
این چنینم من ، این چنینم ، این چنینم ای خدا ... ای خدا ...
.
.
.
مهر ٨٧
پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۸ - آتش امید
دوست دارم بازگو کنم ،آنچه مانده در دلم ...
دوست دارم بر زبان آورم آنچه بیند چشم ،اشک ریزد دل ...
دوست دارم شرحی دهم ،آنچه سوزاند این شمع ِمجمعم،
بازگويم باز درد ِ اشتياقم...
دوست دارم ارزان نخرم ناز ِگل اندر دل ِ باغ ...
گل ِ من « دراندیشه که چون عشوه کند در کارش»و من ،فکرم همه آنست که گل شد یارم...
دوست دارم بلبل ِ گل شوم اندر دل ِ گل ،چرخ زنان گرد ِ گل و تسبیح گویان در برش...
دوست دارم قطره ای اشک شوم
اشک ِیک کودک ِده ساله ی شهر...
اشک شوق ِشمع ،از گردش ِپروانه ی مست...
اشک ِیک گل ،که در تاریکی ِ شب در فراق «باغبان» می گرید...
دوست دارم اشک ِ یک چشم شوم
از چشم جدا گشته و بر خاک افتم ...
دل یک دانه ی در خاک ِتو را شاد کنم
شاید آن سبز شود، غنچه اش باز شود .....
«کودکی» در باغ است!
دوست دارم هسته ی آن «میوه ی ممنوعه» شوم
در باغ بهشت سبز شوم ...
به ثمر بنشینم،
«آدم»ی یافت شود ... فرصتی دگرش داده شود؟!
شاید این بار...
شاید این بار نچیند ثمرم...
کاش می شد «آدمی» یافت شود!!
شاید این «بار ِ امانت» نگیرد دوشش ... شاید ...
دوست دارم تک درختی سبز در کویرت باشم
چشم به راه ِقطره ای اشک زابرت باشم
سایه ی چند وجب از خاک ِزمینت بشوم
تا که این خاک نفسی تازه کند ... سرد و آرام شود ...
در سایه ی برگم مهر را آموزد
در آغوش ِریشه ام بوسه را و...آنگاه...
آنگاه ...
آنگاه در سایه ی خود چشم به راه ِ «ملکی» بنشینم
تا که شاید ،این خاک به میخانه برند و«گِل ِ آدم بسرشتند و » به پیمانه زنند ...
دوست دارم آن کِرم پروانه شوم
پیله ی تنهایی ام را دور تا دورم کشم...
چند روزی دورازاین «برگ ها»، در خویش پروازی کنم
که چرا... که چرا باید رفت ... که چرا باید بالی داشت ...
از کجا به کجا باید رفت ؟!
خورشید ِدرونم طلوعی بکند ... پیله ام بشکافم ...
در پی «شمع» ،بال ها بگشایم
تا که شاید «آن پروانه ی شمعت» بشوم ...
آتشی از عشق ِتو بر جان بزنم ...چرخ زنم، چرخ زنم، بال و پر خویش بر آتش بزنم ...
تا که شاید «آن پروانه ی شمعت» بشوم،
خورشید درونم طلوعی بکند ...
دوست دارم آن گُل پنبه شوم،
تارو پودی از وجودم بتنند،
بتابند تارم از پس پودم ... پودم از پس تارم ...
« زلف در هم گره زنند» تاروپودم ...
ببافند از من سجده گاهی ...
تسليم گاه ِ«دربندي» ...
بوسه گاه ِ پيشاني ِ مادري...چون گلي غرق ِ در بوسه هاي پروانه...
بر لب طاقچه اي ، در بر آينه اي... شب تا صبح...
چشم به در ، منتظر، «كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ي سرو»
در آغوش گيرم آن سنگ و تسبيحت را...
بوسه بر مُهرت زنند، در بر همچون مني
نجوا كنند در گوشم ،فرياد هستي ... سبحان ربي...سبحان ربي ...
دوست دارم تكه سنگي در كف ِ درياي عشقت باشمت،
ضربه ي موج نگاهت، صيقل روحم دهد ...پرتو ِ نور نگاهت ، آتش امّيد ِ اين جانم شود،
صاف و برّاقم كني ... همچو سنگش، تشنه ي خشكي شوم ...
تا كه روزي از كنارم رد شود،
از ميان آن همه «سنگ»، برّاقي اَم ، برق ِنگاهش بركند
از ميان آن همه «سنگ» ، من مُهرِ نمازش باشمش...
سجده گاه خلوت جانش شوم
تشنه ي يك سجده از پيشانيم ...
اي كاش...
افسوس ...
كه هيچ ام ، هيچ ام ، من هيچ ام
هيچ ِيك از اين رنگ ها نيستم ، من پوچم ...
من هسته ي آن ميوه ي ممنوع ْ ،نيستم،
من لايق سنگ ِنمازش نيستم ...در حسرت ِيك بوسه از پيشانيم
من هيچ ام ، هيچ ام...
من، پروانه ي مست ِ شمع نيستم،
دورم ، دور از آن نور الهي...
من هيچ ام ، من هيج هم نيستم ...
اي خدا من چيستم؟!
قطره ِ اشكي نيستم ... پاك نيستم ...
من چيستم...؟!
افسوس ...
هيچ ام ، هيچ ام ، من هيچ ام
افسوس كه من بلبل ِ گل نشدم در دل ِ گل ،
نفروشند مرا ناز ِ گل ِ باغ ِ تو را ...
به بهايي نخرندم ...
نخوانند «نغمه ي هستي» مرا،
من چيستم؟!
باغبان ... من كجاي باغ ، تو ساكن شوم؟! در كنار خارها ، در كناره هرزه ها....
باغبان ... لحظه اي در باز كني ...؟
تشنه ام ...تنهاي تنهايم...نيست با من همرَهي ...همرَهانم را گشودي در...تنهاي تنهايم ...
تشنه ام، تشنه ي يك قطره از اشك ِ گل ام
باغبان ... لحظه اي در باز كني...؟
«كودكي ام » در پس در مانده است،
در پي آن آمدم...پاكي آن خواهمت...
تشنه ام، تشنه ي يك قطره از اشك ِ گل ام ...
باغبان ...
التماست مي كنم،
افسوس...
كه من هيچ ام، هيچم،
من چيستم؟!
مهر 86
يادت هست آن شب...
من تنها در دل ِتاريکي ِشب، در ساحل ِشني ِدريا ي ِرحمت قدم مي زدم، بي آنکه اميدي بر قطره اي از آن دريا بر دل ِسياه ِخود داشته باشم...آري ...آن شب تا صبح در کنار ساحلت اشک ريختم...چون پروانه اي در شوق ِشمع، در شوق ِآينه...
ولي هيچ نديدم، جز تاريکي، تاريکي ِدرون ِخود...
هيچ نديدم، جز دلهايي پاک، گرد تا گرد ِآتش ِهستي بخشت...
و من بسيار دور از آن جمع، در تاريکي ِخود غوطه ور...
و اين هم گناهي، بر گناهانم... نا اميدي از رحمتت... و کجاست آن آتش اميد...
و تو، مرا آزمودي به آزموني سخت... و من باز...
و من، بنده ی ناپاک تو...بنده اي که سرنوشتي جز تنهايي براي خود رقم نخواهم زد... بنده اي که تمام دنيا و آخرت ِخويش را به ثانيه اي لذت ِفرومايه فروخت...بنده اي با کوله باري از پستي ها... بنده اي که بودش جز نبودش چيزي به همراه نخواهد داشت...
اگر نمي دانستم و مرتکب مي شدم، به زاين که مي دانستم و اين چنين در منجلاب ِفرومايگي، فرومي رفتم...
چگونه مي توانم اين سنگيني را بردوش کشم، درحالي که ثانيه اي دقيقه، دقيقه اي ساعت، ساعتي روز و روزي شب نخواهد شد ، مگر با استمرار من بر گناه...
سنگين تر از هميشه... آه از اين تنهايي...
سرنوشتي نخواهم داشت در اين جزيره ي خشک ِبي ساحل ِ گناه، جز تنهايي...
چه گويم...اگر چشمانم را کور کرده بودند، اگر دستانم را قطع کرده بودند، به زآن که با چشمان و دستان خود گوري از آتش براي خود خريدم...آتشي ابدي...
خِجلم از آن روزي که، دستانم گواه خواهند داد بر گناهانم...شکوه خواهند کرد به خالق از مخلوقش، که چرا آنان را به همچون «مني» بخشيد... خوارتر خواهند نمود اين بنده ي خوار را...و نمايان خواهند نمود اين سيرت سياه را...
اي دست، التماست مي کنم، التماست مي کنم اي چَشم ...آن روز هم ياد کنيد از امروز...امروز که جوهر بر کاغذ و اشک بر گونه ميريزيد، مي شوييد تيرگي از اين صورت پست...تا خلق شود اين کلمات هر چه بيشتر مست...آري...آن روز هم ياد کنيد از امروز...التماست مي کنم...
هراسانم از آن شبي که تا صبح، صبح تا شب ِمرا بازگو کنند...قير بر چهره ي تيره تر از قيرم ريزند و آتش بر زبان ِآتش افکنم زنند...
چه گويم از آن روزي که هيچ ندارم جز دلي سياه، هيچ ندارم جز نداشتن...هيچ نکاشتم براي برداشت، جز علفي هرزه...
چقدر پست...
خدايا... تو داني چه هستم...
تو داني چه پستم...
تو داني چه خوارم...
تو داني چه خواهم...
رويي نمانده است، از به زبان آوردن ِنامت...
اشک ميريزم و نمناک، نمناک نجوايت مي کنم...
خدايا...هر آنچه خواهي کن...هر آنچه سزاوارش منم...
خدايا، مرا در آتش گناه خويشم افکن، تا شايد اين آتش سنگ ِگناهان را ذوب کند...
خدايا، آتش بر زبانم زن، تا شايد آتش قهرت آتش ِزبانم را فرونشاند...
هر چند سرشار از دريغم، رحمتت را از من دريغ مکن...
خدايا...هر آنچه خواهي کن...هر آنچه سزاوارش منم...
سوزاني اين تن گناه آلود را؟! بسوزان...از تير آويزان کني؟! بکن... قل و زنجير کني؟! بکن...
خدايا...هر آنچه خواهي کن...هر آنچه سزاوارش منم...
ولي...نه، نه...صبر کن...نه....صبر کن...
التماست مي کنم...
لحظه اي گوش به اين بنده ي خوار دهي ؟! التماست مي کنم...
صبر کن...
اما...
آن لحظه که سوزانند مرا...
قل و زنجير کنند دست و پا ي مرا...
از تير بياويزند مرا...
چه کني؟! هر چه کني...
چشمان ِدوخته شده بر رحمتت را چه کني؟...اشک هايم که بر آتش ِقهرت ريزد، چه کني ؟...
هر چه کني...
روي از اين بنده ي خوار مگردان اي رب...
نظري بر دل و اشک ِريخته ِبر ساحل ِرحمت انداز...
يادت هست آن شب...
از خودت دور مکن...
تنها مگذار...تنهايي دل بسوزاند... مسوزان دلم را که سوزاند اميدم را...
خدايا...خدايا...
خدايا...هر آنچه خواهي کن... هر آنچه سزاوارش منم...
ولي نه... نه صبر کن...
خدايا...هر آنچه خواهي کن...هر آنچه سزاوار ِتوست....نه سزاوار ِمن...سزاوار ِرحمتت...
خدايا...
آتش اميد....

پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦ - آتش امید
بهار در بهار،
سرور وصل است و رويش،
زمزمه کلام حق،
بهار مي آيد سرمست و سبک بال،
معطر و خندان،
مي آيد تا بنوازد نغمه شادي و سرور را از براي بهاري ديگر،
رويدادي عظيم و حيرت آور،
ميلاد نور و ولايت موعود،
و اين چنين بهار،
پيام آوردوستي و مهرباني مي شود تا آنهايي که گل لبخندشان را در انجماد لحظه هاي
دلتنگي وام داده اند،
شکوفا سازد…
(نوشته های يک کارت تبريک...)
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦ - آتش امید
تمام روز منتظري...منتظر يک فرصت.يک فرصت طلايي، شايد براي همه ي لحظه ها...
- نه، امروز ديگه نه !! از کجا معلوم...
- کي گفته عينک زدن به من مياد...؟
- مگه عينک زدن بايد به آدم بياد ؟! عينک براي بهتر ديدن ديگه...چه فرقي ميکنه...
به در مي گه، ديوار بشنو!!
تنهايي بيشتر...
سوار ميني بوس ميشي ...ميدان ونک...
- خاطرات خوب يا بد...؟!
- راستي کجاي ميدون بود؟! يادش بخير ماه رمضونم بود...
- بچه، سرت رو بنداز پايين...تو رو چه به تجديد خاطرات...اونم تجديد خاطرات دوران "کودکيت"....
صد متر بيشتر نبود که راه رفتم...تمامآ التهاب
- نمي دونم چرا!! نکنه..؟!
- ولم کن بابا...کي حالش رو داره...
- نه اين جوري نگو...مگه چيه؟!!
- زوده...خيلي زوده...
- اگه اون بخواد چي؟...تو جاي اون بودي چي کار ميکردي؟!
- مگه نگفتن که با ديگران همان طور که دوست داريد باهاتون رفتار بشه، رفتار کنيد؟! تو بازم غرور...
- با من اون جوري که بايد، رفتار نشد...حتمآ مي خواسته که يه همچين بلايي سرش بياد...چوب خدا عجب صدا نداره...
- عجب بچه پررويي...آخه مگه تو کي هستي که مي خواي چوب خدا رو از چوب راش روسي تشخيص بدي؟!!! چوب رو از جوب تشخيص نمي ده...
همين الان که دارم نگات مي کنم، فکر کنم سال سوم بود که از شاخه درخت کندمت...چه خوب موندي...فقط يه کم نکت پريده...راستي، چرا کندمت؟؟؟؟ ....ميذارمت لاي سهراب...
- بيدار شو...تو نبايد بخوابي...تو ميتوني...تو بايد زنده بموني..."زندگي نباتي"...!
"آنجايي که رطوبت زياد است، اختلاف دما در تابستان و زمستان بسيار کم است"...
نتيجه ي "علمي" =
وقتي آ سمون دلت ابري بود، هر چه بيشتر اشک بريزي درجه حرارت محيط اطرافت رو بهتر مي توني کنترل کني...فقط مواظب باش ، از لبه "تنگت" سرريز نکنه....
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن ... براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو.. . ديگه نه کسي صداي هق هقت رو مي شنوه نه کسي اشکات رو مي بينه.... حالا فهميدي چرا آب دريا شووره؟
ميگن يکي از عوامل ريزش باران همين کاهش درجه حرارت با "افزايش ارتفاع" است...هر چه بيشتر "اوج" بگيري بارون بيشتري از آسمون دلت خواهد باريد...اوج بگير ...هر چند دما رو به " کاهش" هست...
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي...
"بعد از سلامتي، خنده رويي دومين نعمت خداست...."
"ببخش آنچه را که خداوند به تو بخشيده است"...
هر چه دارم از خداست...حتي " تو" ...اشک هاي من...لبخند...
"آب، عاملي که باعث تخريب و فرسايش ميشود"...
وقتي داري دونه دونه اشک،از آسمون دلت، تو اين " تنگ" ما مي ريزي مواظب" فرسايش" اين دل ما هم باش...مگه دل يه ماهي کوچک چقدر هست که بخواي....
مثل بقيه کارهامون ، فقط به خودمون فکر مي کنيم و بس...شايد(دارم مي گم شايد) خيلي از مشکلات اجتماعي ما ناشي از همين خود خواهي هامون باشه...خودش که سوار مي شه ، ديگه هيچ کس نبايد سوار بشه! خودش برسه به "مقصد"، بقيه اصلآ مهم نيستند!...تو بازم غرور...
بعضي مواقع يه اتفاق، باعث مي شه که روز ها حالت بد باشه ، چه مي دونم...همه فکري به ذهنت مي خوره، همه چيز...نکنه...؟! ولي وقتي ميذاري "زمان" خيلي از مسائل رو حل کنه تازه معلوم مي شه که اون جوري که تصور مي کردي نبوده..اصلآ اون طوري که ساعت ها و يا حتي روزها تو فکرش بودي، نيست...همه چيز بر عکس تمام انتظارات تو شده...
خوب و بد رو مي تونيم تشخيص بديم...دروغ ، تهمت... ولي بازم....
داره برف ميباره...
"همه ي انسان ها زيبا هستند، و هيچ کس زيبا نيست...."
همه زيبا هستند به خاطر اينکه مخلوق "خدا" هستند، خدا هم زيبايي محض است...و هيچ کس زيبا نيست، چون در برابر زيبايي خالق خود، هيچند...
از خودم بدم اومد...چرا اينقدر زيبايي افراد براي ما اهميت داره؟!
هميشه غمگين ترين و رنج آور ترين لحظات زندگي آدم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي آدم ساخته....
شمع.........
تا سحر اي شمع بر بالين من
امشب از بهر خدا بيدار باش
کام اميدم به خون آغشته شد
تيرهاي غم چنان بر دل نشست
کاندر اين درياي مست زندگي
کشتي اميد من بر گل نشست
...........
آدم بعضي مواقع از يک نفر يه رفتاري رو اصلآ انتظار نداره....يک نفر، يک رفتار...!!
مي دوني...خيلي از رفتار ها براي اينکه انسان انتظارش رو داره قابل تحمل مي شه، ولي گاهي اوقات از يک نفر، يک رفتار رو اصلآ انتظار نداري...
دلم رو شکست...آخه ، تو ديگه چرا؟! اون اين حرف و بزنه ميذارم به حساب بچگش ولي تو رو چي بگم...؟!
دلم رو شکستي...
براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني... مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه......
تقصير منه که......براي خودم متآسفم...براي خودم، واقعآ متآسفم...
توي آسمون دنيا، هر کسي "ستاره" داره...
ستاره اي كه خاموش كردي ستاره من بود... شاخه اي كه شكستي، من باغبانش بودم ...ديگر به پيله اين پروانه بيچاره چه كار داري؟ شكنجه اش مكن، آزارش مده، شايد پروانه ي آن من باشم....
رسم عاشق نيست عشق خويش پنهان ساختن کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
"بگذاريد و بگذريد، ببينيد و دل نبنديد ،چشم بيندازيد و دل مبازيد، که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت..."
به نام خداوند "بخشنده مهربان"...
خداوند "تمام زيبايي ها"...
خداوند" ماهي قرمز سفره هفت سين شب عيد"...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥ - آتش امید
به هر حال"سه ره پيداست":
"پليدي" ، "پاکي" و "پوچي"
اين سه راهي است که پيش پاي هر انساني گشوده است
و تو يک کلمه ي نا مفهومي،
و "وجود"ي بي "ماهيت"ي و هيچي
که بر سر اين سه راه ايستاده اي،
هيچي،
چون ايستاده اي،
هيچي،
يکي را انتخاب مي کني
به راه مي افتي
و با انتخاب راه "رفتن"ات "خود"ت را انتخاب ميکني
معني مي شوي...
دکتر شريعتي
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ - آتش امید
تنگم شکست...نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت...دیگه همه منو همون ماهی قرمز کوچیک می بینن...بدون هیچ بزرگنمایی...
شکستم....
تنها چند لحظه غفلت ......
راست یا دروغ....
راست...نه...دروغ...
دروغ پشت دروغ ...؟!...منتظرم.......
منتظرم ...انتظار...فقط چند ساعت غفلت ... .
قسمت بود؟!!!؟
ماده پنجم: احدی را نمیتوان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد...
شکنجه...انتظار...
هنوز خبری نیست...۱۰ دقیقه میگذره....
در باره ی من چی فکر می کنید؟!!
نه....
اشتباه نکن...
امیدوارم...
و...
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
سهراب
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥ - آتش امید
مدتي ميشه، که ديگه مثل گذشته ها نيستم، فکر "پرواز" از سرم "پرواز" کرده...راحت از کنار خيلي از دغدغه هاي فکريم ميگذرم.
احساس مي کنم دوباره دارم مي شم همون ماهي توي حوض...همون ماهي که قبلآ دربارش گفتم...يادتون که هست!
البته فکر کنم "زمان" اينقدر ديوارهاي حوضمون رو صيقل داد، که ميشه از اين به بعد اسمش رو بذاريم
"تنگ شيشه اي"....
دوباره شدم "ماهي توي تنگ سفره ي زندگي"...
وقتي از بيرون بهم نگاه ميکنند، يه ماهي قرمز بزرگم، بزرگتر از اون چيزي که هستم....
پولک هايي براق، که با انعکاس نور بيرون از تنگ، محيط زندگي درون تنگ رو برام روشن تر مي کنند...بال هايي ظريف، که اين فرصت رو بهم ميدن تا بتونتم براي لحظاتي توي همين تنگ کوچک زندگي، پرواز کنم....
مي دونيد يه ماهي توي تنگ از چي خجالت ميکشه؟! وقتي که مي خوان آب توي تنگ رو عوض کنند، تازه معلوم ميشه اين "ماهي قرمز" که از بيرون براي "خودش" ابهتي داشت، چه قدر نحيف و ناتوانه...اينقدر که اگر چند ثانيه اي از "آب توي تنگ" جداش کني، نفس کشيدن براش سخت ميشه!
وقتي توي تنگ گريه مي کنم ، هيچ کس اشک هام رو نمي بينه.اشک هام مي شن جزوي از زندگيم...همين اشک ها ميشن مايه ي حياتم توي تنگ...همين دانه هاي اشک، نفس کشيدن رو برام آسان تر مي کنند...گاهي اوقات دلم مي خواد اينقدر گريه کنم که آب توي تنگ لبريز بشه تا شايد اوني که داره منو يه "ماهي قرمز بزرگ" مي بينه، بتونه دونه هاي اشکم رو بشمره...شايد اوج زيبايي از ديد يه ماهي توي تنگ، اين باشه که معشوقش، اشک هاش رو دونه به دونه بشمره...
ديگه مثل گذشته عشق پرواز و اومدن بيرون از تنگم رو ندارم...
يه ماهي هميشه بايد آرزوش اين باشه که بتونه يه بار هم شده، دنياي بيرون از تنگ رو تجربه کنه...خودش رو برسونه به "درياي حقيقت"...
مگه تا حالا نديديد که ماهي هاي شب عيد، با چه شوق و ذوقي از تنگشون مي پرن بيرون و نفس نفس ميزنن؟!مي دوني چرا؟...مي خوان خودشون رو به "دريا" برسونن!
اما، اونايي که مثل من جنبه خيلي از حقايق رو ندارند، محکوم به بازگشت به تنگشون هستند.تا بتونند ادمه زندگيشون رو تجربه کنند....
زندگي توي "تنگ شيشه اي"...
تا حالا از خودتون پرسيديد ، چرا ماهي هاي قرمز شب عيد، که مي ذاريمشون توي تنگ، اينقدر زود مي ميرن؟! مي گن زود مردنشون هيچ ربطي به خود ماهي نداره...اين تنگ ماهي ست که باعث مي شه....
مواظب تنگ شيشه اي زندگيتون باشيد...

-عکس از وبلاگ ری را-(البته با اجازه ی صاب خونه!!)
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥ - آتش امید
اين دفعه ميخوام يه فرد ديگه اي رو بهتون معرفي كنم. قبلآ هم اينجا ازون دوست خوب اسمي بردم.شايد دقت زيادي نكرده باشيد...آره ابومجد رو ميگم....دوست خوب دوران دبيرستان و رفيق دوران تنهايي دانشگاه...اين جوري براتون بگم كه ابومجد تنها كسي هست كه من ميتونم دقايقي رو باهاش رك و راست باشم و تو همين دقايق كم هست كه من و اون ميتونيم بعد ديگري از شخصيتمون رو مجال نفس كشبدن بديم...نمي دونم تا حالا شده يه چيزايي تو وجودتون باشه اما نتونيد اونا رو به هر كسي بگيد؟!...چيزايي كه از به زبان آوردنشون هراس داريد....
آره ديگه...
چند شب پيش بود كه يه ميلي به من زد و....
حالا من ميخوام اين ميل رو بدم شما ها هم بخونيدش...چراش رو نمي د ونم...ولي احساس ميكنم نوشته هاش يه چيزايي رو ميخوان بگن...يه چيزي كه هميشه باهامونه ولي دركشون نميكنيم....مثل هميشه...
نظر شما چيه؟؟؟
.......
مجتبی جان سلام !
از اول تعطيلات تا حالا ، حس می کنم دلم می خواد چيزی بنويسم ، ولی هر بار تا می خوام شروع کنم باز می بينم هيچی به ذهنم نمی رسه . اصلا انگار ديگه حرفی برای گفتن ندارم. بعد تا می خوام بی خيال نوشتن بشم باز اون حس لعنتی مياد سراغم، دلم ميگيره و يه جور آگاهی بی منطق بهم دهن کجی می کنه و ميگه : تا ننويسی درست نميشه!
خلاصه، نتيجه ی اين کشمکش های درونی معمولا اينه که هيچ کار خاصی انجام نمی دم . ولی اين بار دارم سعی می کنم از دست اين حس لعنتی خلاص بشم، اونم به بهونه ی تو . به اين بهونه که يه رفيقی هست که اين جور حرفها رو ميشه برای اون نوشت .
داستان من اينه :
روزی روزگاری ، توی يه کشوری، يه جايی ( حالا خيلی مهم نيست يه جای دور يا نزديک )، کسی تازه داشت خودش رو پيدا ميکرد . تازه داشت ميفهميد کی هست ؟ کجا زندگی می کنه ؟ چه توانايی هايی داره ؟ چه آرزوهايی ؟ تازه داشت از دنيای زيبای بيخبری کودکی خارج ميشد . ياد ميگرفت که از زندگيش لذت ببره و معنی اون رو توی همين تکرارهای روزانه ، توی بازی های دوره ی بزرگسالی جست و جو کنه .ولی قرار نبود زندگی به همين سادگی ادامه پيدا کنه . (اگر اين طور بود چه دليلی داشت من زندگی اون رو برای تو تعريف کنم ؟)
روزی رسيد که کسی به سراغش آمد . يک نفر بود يا چند نفر ؟ باز هم مهم نيست . شايد بهتر باشه بگم کسی بود تشکيل شده از لحظه هايی از تمام آدمهای اطراف قهرمان .... نه بهتره بگم موضوع داستان ما . از اين به بعد اسم اين شخص تازه وارد رو ميذارم: ميم . ميم دست موضوع داستان ما رو گرفت ، توی چشمهاش زل زد و با لحنی که امکان نداشت توی صداقتش شک کنی گفت: با من بيا .من به تو راهی نشون ميدم که از اين زندان خلاص بشی .بعد بدونه اينکه منتظر جوابی بمونه او رو از جا بلند کرد و با خود برد.
موضوع داستان ما اول کاملا گيج بود بعد کم کم به خودش اومد ، به عقب نگاهی انداخت وبا ناباوری ديد که از اون دنيای رنگارنگ و چشم نواز هيچ خبری نيست . همه جا بی دليل تاريک شده بود. تنها ميشد در روشنايی اندک فانوسی کوچک مخروبه ای تاريک و وحشتناک رو به سختی تشخيص داد . بعد به رو برو، به جايی که به سمتش ميدويدند نگاه کرد : دور تر انگار هنوز روز بود و در افق شهری عظيم با حصاری بلند و با شکوه ديده ميشد......
....اينکه بعد از اون چی شد ؟ اينکه در اون شهر چی ديدند ؟ و حرف هايی که اون دو نفر با هم زدند ، چيزی نيست که من بخوام اينجا تعريف کنم . فقط بايد بگم که دوست ما فهميد نه ، به تجربه ديد که دنيای اون جايی نيست که از آن آمده ، هر نفسی که در اون شهر ميکشيد، هر کوچه ای که به اون پا ميگذاشت به او يادآوری می کرد که : من مال اين شهرم ، من متعلق به اينجام .او در اون شهر آشنای قديمی ای رو ديد که دلتنگيش برای اون، از يادش رفته بود ، کسی که بيننده را تنها و تنها به ياد دو واژه می انداخت: عشق و نياز .
اين داستان از هيچ قاعده ی خاصی پيروی نمی کنه . يا اگر قاعده ای هست ، توضيح دادنش سخت تر و پيچيده تر از اونيه که من از پسش بر بيام . به همين دليل هيچ تعجبی نداره اگر بعداز تمام اين توضيحات موضوع داستانمون رو ببينيم که با شتاب به سمت همون مخروبه ای بر ميگرده که به همراه ميم ازش خارج شده بود. اين کار او درست به همون اندازه ای که بنظر مياد احمقانه بود. شايد اون برگشت چون فکر می کرد چيزهای ارزشمندی در اون خرابه هستند که هنوز آنها رو تجربه نکرده . شايد برگشت چون می ترسيد آشنای قديميش نپذيردش . يا شايد .... نه هيچ دليلی آنقدر محکم نيست که اين کار رو توجيه کنه . و درست همين موضوعه که او رو عذاب ميده .جايی شنيدم که هميشه بخشيدن اشتباهات ديگران بسيار آسون تر از بخشيدن اشتباهات خودمونه . و اين حرف بسيار درستی است .
واقعيت اينه که برای کسی که اون شهر رو ديده باشه ، هيچ چيز زيبايی در زندگی ما وجود نداره . و برای کسی که همين الان و همينجا بين ما، توی اون شهر زندگی می کنه هيچ چيزی جز زيبايی وجود نداره . ميدونم که با خواندن اين مطالب کسی نميتونه دلتنگی و عذاب او را حس کنه ، ولی اميدوارم لااقل او را بابت اين دلتنگی های گاه و بيگاه و بابت تغيرات ناگهانی رفتارش درک کنه . و تازه به همه ی اينها اضافه کن که اين داستان نه يکبار بلکه چندين و چند بار اتفاق افتاده . انگار برادران يوسف هر چندوقت يکبار باز او را به درون چاه مياندازند . تا باز کاروانی از راه برسه . دلوی در چاه انداخته بشه و باز يوسف رو به طرف مصر ببرند. و فقط خدا ميدونه وقتی قرار باشه همه ی داستان ها تمام شوند ، يوسف ما بر کرسی عزيزی مصر است يا در ته چاه .
خدا به همرات
17/9/1385
(ازتون ميخوام يه بار ديگه اين متن رو بخونيد شايد اين جوري بهتر متوجه بشيد)
با تشکر
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥ - آتش امید
تصور کنید تو یه اتاق زندانی شده اید! اتاقی با دیوارهای سیاه رنگ...
تنهای تنها...(بعضی مواقع در کنار دوستانمون هم تنهاییم....نه؟!!)
اتاقی که هیچ درو پنجره ای به بیرون نداره...
تنها یک موبایل* در اختیارتون قرار دادن...
و این رو هم میدونید که تا چند دقیقه ی دیگر...
تصور کنید!...خفه شدن با "گاز" در اتاق...گازی به نام "تنهایی" گازی به نام "حسرت"...حسرت فرصت ها... از دست دادن دوستی ها...
خدای کریم رو در پیش رو داریم...واقعآ لذت بخشه... با تمام آلودگی هایی که دارم صدام میزنه...تضاد سیاهی من و سفیدی او...واقعآ زیباست...
خودتون رو بذارید تو این اتاق...اتاقی بدون هیچ درو پنجره ای!!
هم دنیا و هم آخرت رو در پیش رو دارید...آخرتی برای همیشه، دنیایی برای چند دقیقه...
حالا چی...!
چی کار میکردید...؟! به چه کسی زنگ میزدید؟بهش چی میگفتید...واقعآ تا حالا به این موضوع فکر کرده بودید...؟!
نمیدونم، شاید اصلآ زنگ نمیزدید.
پس چی کار میکردید...از این چند "دقیقه ی دنیاتون"چه استفاده ای می کردید تا زندگی راحتتری در "آخرت همیشگیتون" داشته باشید...
حتی به خاطر یک دانه جو "آسایش"...
چرا همین الان این کار رو نمیکنید؟!
این رو نباید بگم ولی...یه بار دیگه متن بالا رو بخونید.اما این دفعه به جای کلمه ی اتاق کلمه ی"دنیا"رو
قرار بدید و بجای موبایل لغت "فرصت" رو...حالا چی..؟!
این سوال رو من تو گروه بچه های عمران مطرح کردم ...یه عده هم جواب دادن...می خوام بهترین جواب رو؛ البته از دیده خودم، تو اینجا بذارم...شما هم بخونیدش...و در بارش نظر بدید، برام مهمه... چون جواب من هم به این سوال همینه....
*(اینم برا کسانی که عادت کردن اس.ام.س بزنن)
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥ - آتش امید


